دخترطلای ماماندخترطلای مامان، تا این لحظه: 12 سال و 14 روز سن داره

برای تو که میدونم یه روزی میای...

برگ هفدهم

سلام فرشته کوچولوی من .     دیروز اولین آمپولی که دکتر بهم داده بود رو زدم . و یک قدم دیگه به داشتنت نزدیکتر شدم .   عزیزم نمیدونم چند قدم دیگه مونده تا بهت برسم ، ولی کم کم خودتو آماده کن ، بازیگوشی دیگه بسه ،  مامان عزمشو جزم کرده داره به همین زودیا میاد دم در بهشت دنبالت .  موقع زدن آمپول امام حسین و حضرت ابوالفضل رو توی دلم صدا کردم ،میدونی این ماه ، ماه این عزیزان هست ، امیدوارم که این ماه نتیجه بگیرم .   فردا هم دوباره باید برم آمپول بزنم . فک میکنم تعداد آمپولا زیاده واسم ، میترسم کیست بشه ، واسه همین  امشب زنگ میزنم دکتر ببینم تعداد آمپولام درست هست یا نه...
25 آبان 1392

برگ شانزدهم

سلام گل مامان        امروز تولد بابا هست . عزیزم، بابا مهربون ترین بابای دنیا میشه واست ، اینو مطمئنم . همونطور که یه  شوهر   مهربونه واسه من .     زودتر بیا بابایی رو اینقدر منتظر نذار .   پارسال توی این روز خبر اومدن تو رو یعنی بی بی چک مثبت رو به عنوان کادوی تولد بهش دادم ، با اینکه تو زیاد پیشمون نموندی ولی اون لحظه بابا خیلی خوشحال شده بود خیــــــــلی ،   میدونی آخه  بابا خیلی  بچه دوست داره ، همش بهم میگه بچه دار هم نشدیم اشکال نداره ولی من میدونم چقدر نی نی دوست داره . خیلی دلم واسش میسوزه . خدا جون به خاطر شوهر...
20 آبان 1392

برگ پانزدهم

سلام فسقلی مامان    روزهای قبل همیشه نگران بودم نکنه این ماه دیر بشه و نشه برم دکتر ، ولی خوشبختانه امروز رفتم و خیلی هم نسبت به قبل خلوت بود وفقط 1 ساعت معطل شدم ، فک کنم به خاطر بارون بود مامان.   دکتر سونو کرد و گفت اون کیست از بین رفته و مشکلی نداری و میتونی دارو مصرف کنی ، 10 دونه قرص و 6 تا آمپول داد که سه روز، روزی 2 تا باید بزنم ، خیلی هم گرون بودن آمپولا .   این اولین دوره درمان پیش این دکتر جدیدم  هست میگن دستش سبکه ، خدا کنه دستش سبک باشه واقعا و این ماه نتیجه بگیرمممم .   29 همین ماه هم بازم باید برم پیشش ، خدا کنه داروها نتیجه خوبی بدن .   ...
18 آبان 1392

برگ چهاردهم

سلام گلم       کجایی ؟ خوبی؟ نمیخوای بیای پیشمون ؟ یه عالمه دلمون واست تنگ شدهاااااااا .    یکی از دوستام که اونم منتظر نی نی هست میگه : حالا که من و تو با هم دوستیم ،نی نی هامونم تو آسمونا  با هم دوست هستن و دارن با هم بازی میکنن    ، واسه همین وقت نمیکنن بیان پیشمون . آره مامان جان ؟ بازیگوشی بسه دیگههه ، بیاین  پیشمووووون ، ما خیلی وقته منتظریم آخههههه .   شیرینم       سه شنبه غروب بالاخره رفتم دندون عقلم رو کشیدم ، با اینکه میترسیدم ، ولی راه رفتنی رو باید رفت ...   کشیدنش اصلا درد نداشت ولی از وقتی که اثر بی ح...
16 آبان 1392

برگ سیزدهم

سلام گل قشنگم  خیلی دلم واسه وبلاگت تنگ شده بود ، مدتی بود سر نزده بودم .   میدونی زندگی مامان داره یکنواخت میشه ، حوصله هیچ کاری رو ندارم ، صبح میشه ، ظهر میشه ناهار   میخوریم ، عصری یه کوچولو میخوابم بعدش یکمی تمیزکاری و شام درست میکنم و سریال میبینم بعدشم خواب . روزامو اینجوری شب میکنم ...   مامانی اگه تو بیای و باشی من انگیزه پیدا میکنم زندگیم از یکنواختی در میاد ، هم من هم بابایی خیلی خوشحال میشیم ...      دیشب آخرین قرصی رو که دکتر بهم داده بود رو خوردم باید تا 7 روز دیگه منتظر بمونم بعدش دوباره برم پیشش تا بهم دارو بده و اگه خدا بخواد و مشکلی نباشه دو...
12 آبان 1392

برگ دوازدهم

سلام عزیزم    چند روز بود که نیومدم به وبلاگ سر بزنم ، دلم برات تنگ شده بود .    قشنگم   جشن خاله به خوبی برگزار شد ، کلی هم خوش گذشت . جات خیلی خالی بود گلم .   این روزای مامان، به آرومی سپری میشه ، بدون استرس ، چون این ماه دیگه مطمئنم که نمیای ،دکترم بهم  این ماه استراحت داده،  ایشالا  تا ماه دیگه .    قول میدی مامان ، ماه بعد صحیح و سالم توی دلم باشی؟؟؟؟   ...
30 مهر 1392

برگ یازدهم

سلام گلم . بالاخره دیشب ساعت 12 نوبتم شد رفتم مطب دکتر ، سونو واژینال کرد گفت یه کیست فولیکولی داری و نمیشه این ماه بهت دارو بدم ، گفت ال دی بخور ماه دیگه بیااا. عزیزم ، وقتی پشت در دکتر منتظر بودم خانومای دیگه هم بودن ، صحبت میکردن یکی میگفت آیو آی شدم جواب نگرفتم ، یکی میگفت باید میکرو بشم هزینه اش زیاده نمیتونم و ... خیلی استرس گرفته بودم مامان . وقتی دکتر گفت ماه دیگه بهت دارو میدم ، گفتم دارو واسه چی ؟ آ یو آی ؟ گفت نه .  یکمی خیالم راحت شد . پشت در منتظر که بودم یه خانومی از اتاق اومد بیرون خیلی خوشحال بود ، ازش پرسیدن چی شده گفت این ماه آ یو آی کردم دکتر تست کرد نتیجه مثبت بود ، اینقدر خوشحال بود که نگو و نپ...
21 مهر 1392